آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

11.ما و تاسوعا و عاشورا

از چند روز قبلش میگم ... که مامانی و بابایی اومدن فامنین پیش ما:) 3شنبه عصری مامان و بابا اومدن پیشمون ... خیلی خوبه آدم اینجا تنها نباشه ولی واقعا نمیشه از همه توقع داشت هی بیان پیشمون ... بعد از اونور من هم اخلاق بدی دارم که کسی تو خونه م باشه سختمه! حالا فرقی نمیکنه اون کس کی باشه!!!  فرداش رفتیم همدان ... اول رفتیم گنجنامه ... تا رسیدیم اونجا که مه شدیدی هم بود آمیتیس پیف کرد:)) منم بهشون گفتم شما برید من میمونم تو ماشین ... خلاصه بعدش رفتیم دنبال هگمتانه گشتیم ... مرتضی دیگه خیلی وارد شده به شهر همدان ولی من فقط گنجنامه رو بلدم:)) خلاصه اونجا هم چون دخترک خوابش میومد تو ماشین موندم :) البته من چون اینجاها رو رفته بودم علاقه ای ...
6 آذر 1391

10.عشقمی کوچولو:*

خوب یه هفته اس برات ننوشتم ... اینجا چون اتفاق خاصی نمیفته هفتگی مینویسم برات:) دوشنبه خیلی بارون اومد مرتضی اینا هم که فکر میکردن فردا هم بارونیه کارگاه رو تعطیل کردن و عجب روز صاف و آفتابی ای هم بود سه شنبه:)) صبح یه سر رفتن کارگاه و اتوبان رو بستن بعد اومدن خونه .... ظهر پاشدیم رفتیم همدان و اول رفتیم شیرینی علومی کماج گرفتیم و بعد ناهار رفتیم شکوفه الوند و بعدشم ترشی اینا خریدیم و برگشتیم! فرداش آمیتیس بسیار بد خوابید یعنی از 9 صبح تا 9 شب سرحمع 2 ساعت شاید خوابید و شب هم پدرمون دراومد تا خوابید! امروز شیرین جون بعد از 1.5 ماه بالاخره اومد سری به شوهرش بزنه:)) چهارشنبه از صبح سر و کله زدیم با هم تا باباش اومد خونه ... بعد گفت بالا دعوت...
28 آبان 1391

9.هنوز مریضی:(

امروز تقریبا 21 روزه که مریضی :( زودتر خوب شو مامانی:* چهارشنبه ظهر راه افتادیم سمت تهران ... رفتیم خونه ی مرضی که سیب زمینی هایی که براشون گرفته بودیم و بهشون بدیم تو حیاط مرضی یهویی اومد کریر رو از من گرفت و بردش تو ... اونجا هم مرضی و کیانا و سارینا و مامان همگی با هم با کله رفتن تو کریر و آمیتیس ترسید:دی انقدررررررررررر جیغ کشید که حتی نشد بشینیم چایی بخوریم ... رفتیم مطب دکتر تهرانی ... بهش میگم چرا انقدر طولانی شده مریضیش؟ میگه خوب خیلی شدید بود قارچش:( بعدم نیستاتین ایرانی فایده ای نداره! خوب مرد حسابی از اول میگفتی خارجیشو میگرفتیم! خلاصه که یه نسخه ی جدید داد بهمون ... قرص کتوکونازول که باید 1/4 اش رو تو آب حل کنم و تا 5 روز 12 سا...
20 آبان 1391

8.ورود به 6 ماهگی

عزیز دل مامان امروز 5 ماهت تموم شد و رفتی تو 6 ماه ... خیلی زود گذشت :( دلم برای تک تک اون روزا و حتی بیشتر برای بارداریم تنگه:( روزایی که صبحونه میخوردم و تو خودت رو گوله میکردی میاوردی بالای شکمم سمت چپ! یادش بخیررررررررر روزای تکرار نشدنی:) دیروز بعد از شیر خوردنت احساس کردم هنوز گشنته و بی تابی میکنی ... رفتم 1 دونه موز برداشتم و با قاشق لهش کردم و بهت دادم و بعدش در کمال ناباوری من:)) به راحتی خوابیدی:) پس به این نتبجه رسیدم دیگه شیر سیرت نمیکنه ... زنگ زدم به مرتضی که سر راهت برنج خورده بگیر و بیار چون برنج من دودیه و مناسب شما نیست ... عصری مرتضی که زنگ زد گفتم بیا دنبال ما و ما رو هم ببر خوووووووو ... تنهایی پوسیدم تو خونه:دی بارون...
15 آبان 1391

7.اولین غذا با قاشق:)

چند روزه برات ننوشتم مامانی ... مریض بودی و هستی گلکم:(  جمعه ی 2 هفته پیش رفتیم همدان برگشتنه بی تابی میکردی ... مامانبزرگه میگه مال دندونته ... شبها با جیغ پامیشدی و دلم برات کباب میشد ولی میگفتم از اونایی هستی که بد دندون درمیارن حتما! یکشنبه از حموم اومدی بیرون و طبق معمول داشتی جیغ میکشیدی ته دهنت دو تا دونه مثل تاول دیدم :( فکر کردم دندونته که همه گفتن اولین دندون از اون ته درنمیاد که! خلاصه بازم نگاه کردم شب و دیگه ندیدمش ... گفتم شاید اشتباه دیدم ... خودمم حالم خوب نبود و شب رفتیم 3 تا آمپول زدم و تا صبح به سختی خوابیدم ... صبح که بیدار شدم باز با گریه های تو بود ... دوباره تو دهنت دیدمشون:( زنگ زدم به بابا مرتضی که پاشو بریم ...
12 آبان 1391

6.حرکت با روروئک!

امروز عزیز دل مامان با روروئک 1مسیر رو بطور دایره وار و دنده عقب طی کرد  قربونت برم مننننننننن :* هر روز که میگذره شیرینتر از قبل میشی مامان ... وقتی از خواب پا میشی و یهویی و بطرز کاملا یه کله میخوای پاشی و بعد که نمیتونی لبخند کج میزنی و دلبری میکنی تا بلندت کنیم دلم ضعف میره برات   همه ی کارات 1 جورایی دوست داشتنیه ... همیشه نگاهت که میکنم فقط میتونم بگم خدایا شکرت ... خدایا به هرکی نی نی میخواد و نی نی نمیاد 1 نی نی سالم بده ...
29 مهر 1391

5.کارهای جدید آمیتیس

خوب از امروز وبلاگ تقریبا به روزه ... عکس و اینا رو هم بعدا میذارم:) خوب از کارای جدیدت بگم ... اولیش اینکه 3 هفته ای میشه که میچرخی ... یعنی تو جات که میذاریمت و خوابی یهویی از عمودی به افقی تغییر حالت میدی قشنگ به صداها عکس العمل نشون میدی ... صدای مامان رو که میشنوی قشنگ برمیگردی ... هنوز نمیتونی بچرخی یا غلت بزنی چون تشکت خیلی تپله توش فرو میری  وقتی یکی وایساده باشه تو رو زمین باشی قشنگ صداش میکنی ... یا انقدر مظلومانه نگاهش میکنی تا بغلت کنه   تو اوج گریه ات باشه صدای باباتو میشنوی آروم میشی  میخواب بخوابی کلی فیلم داریم باهات مامانبزرگه طفلی هزار جور صداهای مختلف و خنده دار از خودش درمیاره تا بخوابی ... بعد تازگی...
27 مهر 1391