11.ما و تاسوعا و عاشورا
از چند روز قبلش میگم ... که مامانی و بابایی اومدن فامنین پیش ما:) 3شنبه عصری مامان و بابا اومدن پیشمون ... خیلی خوبه آدم اینجا تنها نباشه ولی واقعا نمیشه از همه توقع داشت هی بیان پیشمون ... بعد از اونور من هم اخلاق بدی دارم که کسی تو خونه م باشه سختمه! حالا فرقی نمیکنه اون کس کی باشه!!! فرداش رفتیم همدان ... اول رفتیم گنجنامه ... تا رسیدیم اونجا که مه شدیدی هم بود آمیتیس پیف کرد:)) منم بهشون گفتم شما برید من میمونم تو ماشین ... خلاصه بعدش رفتیم دنبال هگمتانه گشتیم ... مرتضی دیگه خیلی وارد شده به شهر همدان ولی من فقط گنجنامه رو بلدم:)) خلاصه اونجا هم چون دخترک خوابش میومد تو ماشین موندم :) البته من چون اینجاها رو رفته بودم علاقه ای ...



